عبد الله بن محمد ابن ناقيا ( ابن ناقيا البغدادي ) ( مترجم : ميرلوحى )

246

الجمان في تشبيهات القرآن ( فارسى )

وى برترى داشت ، و ابو موسى به او دستور داد اسبهايى را ميان بنى تميم تقسيم كند ، مردى از بنى سعد گفت : « چه چيز تو را از اعطاى اسبى به من بازداشت » ؛ پس بسوى او خيز گرفت و صورتش را خراشيد ، بنى تميم بسوى او برخاستند تا دستگيرش كنند ، احنف گفت : « من بر ضدّ يك نفر نبايد يارى شوم » سپس وى را نزد ابو موسى برد ، ابو موسى از او پرسيد : « اين چيست بر چهره‌ات ؟ » گفت : « سخن از اين موضوع را رها كن ، پسر عمويم بر من خشم گرفته است ، او را بر اسبى سوار كن » و ابو موسى چنان كرد . و عشارى به نقل از ابو هريره برايم نقل كرد ؛ گفت : « مردى نزد پيامبر خدا ( ص ) آمد ، و از او دربارهء خونى ( قتلى ) كمك خواست ، پيامبر چيزى به او بخشيد ، و گفت : « آيا به تو نيكى كردم ؟ » گفت : « نه ؛ نه نيكى كردى و نه نيكويم بخشيدى » برخى از مسلمانان خشم گرفتند ، و قصد او كردند ، پيامبر ( ص ) به ايشان دستور داد از او دست بردارند و رهسپار خانه خود شد ، و اعرابى را فرا خواند ، و بر عطايش افزود ، سپس گفت : « آيا به تو نيكى كردم ؟ » گفت : « بلى ، خدا تو را از خانواده و تبارى پاداش خير دهاد » پس پيامبر ( ص ) گفت : « ما به تو بخشش كرديم ، و تو گفتى آنچه گفتى ، و از آنچه گفتى در دل اصحاب من چيزى نشسته است ، پس در پيش آنها بگو آنچه نزد من گفتى ، تا آنچه از تو در سينه گرفته‌اند ، بيرون رود » ، پس چون مرد اعرابى آمد ، پيامبر خدا ( ص ) گفت : « رفيق شما از ما چيزى خواست ، و ما به او بخشيديم ، او گفت آنچه گفت ، و ما او را فرا خوانديم ، و به او بخشيديم و او خوشنود شد ، آيا چنان است ؟ » اعرابى گفت : « بلى ، خداى تو را از سوى خانواده و تبارى پاداش خير دهاد » پس پيامبر ( ص ) گفت : « داستان من و اين اعرابى داستان مردى است كه ناقه‌اش رميد ، و مردم ناقه را دنبال كردند ، و آن كار جز بالا گرفتن رمش و گريز ناقه اثرى نداشت ، پس صاحب ناقه گفت : « مرا با ناقه‌ام واگذاريد كه من نسبت به آن مهربانترم » پس دسته‌اى علف